تبليغاتX
ورود ممنوع
ورود افراد متفرقه به حوزه ی استحفاظی دبیرستان صدر ممنوع!
 آپم کنید
سلام

خوبید ؟ بچه درس خون ها که این وب سایت رو آپ نمی کنن . ما باید آپ کنیم البته اگه دوستان قابل بدونن

از همین جا به سوده عزیزم و پری سا جان سلام می کنم و به تمامیه خوانندگان این وب سایت .

امید وارم که حلتون خوب باشه و نمره های خوبی بگیرید

به هر حال امیدوارم خوبه خوبه خوب باشید .

دوستون دارم

یا حق

|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه پنجم آذر 1386  |
 اول مهر
سلام دوستاي خوبم

امروز اول مهر و من كافي نت نزديك مدرسم.چقدر دلم براي دوستام به خصوص پريسا و زهرا تنگ شده امروز با اينكه ي دونستم زهرا هنرستان و پريسا البرز بازم چشمم به در ورودي بود تا بيان راستي پريسا ي بي وفا خبري نمي گيري حداقل براي دفتر رياضيت يه زنگ  به ما بزن زهرا تو ديگه چرا حالا ازمون قبول ميشي به من خبر نميدي  در هر صورت اميدوارم هردوتون هر جاي اين كره خاكي هستين موفق باشين  و دوستتونو فراموش نكنين.راستي چقدر دلم ميخواهد دوستيمون ادامه داشته باشه تا ابد و براي هميشه شما هم برام دعا كنيد تا لياقت نگه داشتنه دوستاي خوبي مثل شمارو داشته باشم .اينم بگم كه علي كرمي عظيمي عسكري عباسي عرب طاهري و من باهم تو يه كلاسيم(تجربي) سميرا و مريم عباديهم تو يه كلاسن(رياضي).خوب ديگه بايد برم خونه تا مامانم نگه از همين روز اول رفته شيطوني.

فعلا يا حق

|+| نوشته شده توسط سوده در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 
اکنون کارم سفر است مسافری تنهایم که در زبر کوله باری سنگین ، پشتم خم شده و استخوانهایم به درد آمده است و میروم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ، لحظه ای است. و این چنین من باید صد هزار ، میلیون ها لحظه را طی کنم. تا برسم به یک روز و در پایان بهترین متنی که خوندم و به من امید میده تقدیم می کنم به تو دوست عزیز. سپیده که سر بزند شاید در این خزان زندگی گلی بروید شبی

|+| نوشته شده توسط سوده در دوشنبه پنجم شهریور 1386  |
 اعلانات
امروز از اون روزا بودا! اومدم ورود ممنوع رو به خاطر زهرا آپ کنم. تصور کنید....

 

اولا: خوب، زری جونم هنرستان در رشته ی نقشه کشی قبول شده!!! خیلی خوبه نه؟ تبریک بگید! نمی میرید که!

دوما: امروز زری منو مهمون کرد آیس پک. جاتونم خالی.

سوما:... به خاطر آبرو ریزی پریسا جان مجبور به دخالت در این قسمت هستم با عرض پوزش از دوست خوبم

چهارما: الان از توی کافی نت دارم آپ می کنم. من مدرسه ی البرز می رم. زری ولایت و سوده صدر.

 

موفق باشیم!

|+| نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه سی ام مرداد 1386  |
 بد بد بد
سلام از کسی خبر نیست ؟

همه رفتن مسافرت کسی به ورود ممنوع سر نم زنه

ای بابا چقدر شما بدین!!!!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386  |
 یک بستنیه ساده
هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیومده .وقتی که آدمای رنگارنگ رو می بینم که به زور دارن به هم لبخند می زنن حالم به هم می خوره .

بعد از مدتها یه روز ر فتم به یکی از کافی شاپ ها همین طور که داشتم به مردم نگاه می کردم دیدم که یه دختر آدامس فروش کو چولو اومد تو و رفت پشت یه میز نشت .

برام خیلی جالب بود پیش خدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت اون دختر بچه یورش برد تا اون رو بیرون بندازه.

دختر بچه با اعتماد به نفس کامل گفت : پولش رو می دم هیچ چیز مجانی نمی خوام!

کمی پاش رو تکون داد در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیش خدمت گفت : یه بستنی میوه ای چنده ؟

پیش خدمت با بی حوصله گی گفت پنجتومن.

دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولاش رو بیرون آورد و شروع به شمردن پولاش کرد . بعد دوباره گفت یه بستنی ساده چنده؟

پیش خدمت بی حوصله تر از دفعه ی قبل گفت سه تومن.

دختر آدامس فروش گفت یه بستنی ساد ه بدید.

پیش خدمت یه بستنی براش آورد که فکر نمی کنم که خیلی هم ساده بود !

(احتما لا" مخلوطی از ته مونده ی بقیه ی بستنی ها )

دختر بستنی رو خورد و سه تومن به صندوقدار داد ورفت. وقتی که پیش خدمت برای بردن ظرف بستنی اومد دید دختر کنار ظرف بستنی دو تومن مچاله شده ی دیگه برای انعام گذاشت.

|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه دهم تیر 1386  |
 خجالت
سلام به دوستای گلم خوبید ؟(پری سا و سوده ی عزیز )

خوبید به خدا همش دارم درس می خونم !!!!!!!!!!!!!!

ولی اگه وقت کنم حتما به شما سر میزنم و منم تو آپ کردن وبلاگ کمک می کنم .

|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه دهم تیر 1386  |
 کمک
ـ من از خدا خواستم به من توان ونیرو دهد

واو بر سر راهم  مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

ـ من از خدا خواستم به من عقل وخرد دهد

واو پیش پایم مسائلی قرار داد تا انها را حل کنم.

ـ از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنه غلبه کنم.

ـ من از خدا خواستم به من برکت دهد

و خدا به من فرصت ها یی داد تا از آنها بهره بگیرم.

ـ من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

ـ من هیچ کدام از چیز ها یی را که از خدا خواستم در یافت نکردم

ولی به همه ی چیز ها یی که نیاز داشتم رسیدم.

|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه دهم تیر 1386  |
 یک معذرت خواهی کوچولو
سلام.

راستش اینجا یه کمی که نه یعنی خیلی زیادی سوت و کور شده. دلیلش هم هر سه تاییمون هستیم. من که مشغول وبلاگهای خودم و سایتم هستم. زهرا هم که وبلاگ خودشو داره و سوده هم همینطور. البته من و سوده کمی تا حدودی همدیگرو می بینیم و امیدواریم بتونیم این وبلاگ رو یه جون دوباره بهش بدیم. ما تقریبا سال دیگه با هم نیستیم. اینجا برای زهراُ یاسیُ شیدا و بقیه آرزوی موفقیت در امتحانات هنرستان رو دارم. همه تون خوش باشید!

 

راستی کارنامه هارو گرفتیم! چند شدیم؟ مگه فضولی؟

|+| نوشته شده توسط پریسا در شنبه نهم تیر 1386  |
 
تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک) . نتيجه گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه
|+| نوشته شده توسط سوده در یکشنبه سوم تیر 1386  |
 
 
بالا